تبليغاتX
...سایه ی خیال ...
...سایه ی خیال ...

ما همیشه خیال میکنیم و با همون خیال قضاوت میکنیم در حالی که همیشه زیر آفتاب حقیقتیم .

 

   وقتی می خندی

   بیست و دو ساله ام 

 و فکر میکنم آیا در سی و سه سالگی و یا چهل و چهار سالگی 

  باز هم لبخند تو را میبینم ؟!

 

 

 

نوشته شده در بیست و نهم آبان 1388ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط فرزانه ناظری | |

 

 

    بادٍ امیدواری می وزد و این دلٍ ساده باور میکند ٬

     لبخند تو یعنی : سلام .....

* ************************

  امشب شهادت یازدهمین معصوم. نهمین امام. دردانه  علی بن موسی الرضاست ... 

نمیدونم اما..... سلام بر تو که کریمانه ترینی ....

 

نوشته شده در بیست و ششم آبان 1388ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط فرزانه ناظری | |

   

   دلتنگ بودم و بريده از هر چه هست . ترسيده بودم از سايه هايي كه پشت دلم حرف ميزدند . 

  بي قرار بودم و به ياد تو بي قرار . خسته بودم كه بخشيده بودم تمام سايه ها را و دلخوش به

  آفتاب  كه رانده بودم دلم را در صحن مهر ...

  دلتنگ بودم و چشم دلم بسته به روي هر چه نيست  كه به يادم رسيد چقدر

  كوچكي دنيا ....چقدر ضعيف كه از پس دلتنگي هاي دلم بر نمي آيي ...

  چقدر ناتواني دنيا ....


نوشته شده در بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط فرزانه ناظری | |

 

 

  داری چی کار میکنی با دلم ؟!

  قرارمون  این نبود ...

که من هنوز هم به معجزه ه ی اون دخیل سبز ایمان دارم

من هوز هم

کنار سقاخونه ام

کنر ضریح ام

میبینی منو ؟!

صحن اتقلاب

رو   در روی نگاه   تو ......

داری چیکار میکنی با دلم ؟!

نوشته شده در شانزدهم آبان 1388ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط فرزانه ناظری | |

 

 

               ....  : .....

               .......  : ......

                 ؟ : ؟ 

                .......: ......................

               !!!!  : .....

             ..........: !!!! 

              .....: .......

              .............

نوشته شده در چهاردهم آبان 1388ساعت 7:38 قبل از ظهر توسط فرزانه ناظری | |

 


 سکوت تکرار این روزهاست

مشق هر روز من .. تو ...

این میون فقط او بود که حتی   فرصت گفت و گوی  ما رو  هم ربود

او بود...

 که حالا این روزها از یک سال گذشت نشنیدن هرم صدایت .....


نوشته شده در دوازدهم آبان 1388ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط فرزانه ناظری | |



      اگر چشمانم را دیدی که کمی می ترسد .  دستانم را دیدی که کمی میلرزد

      اگر دیدی قدم هایم   بی بهانه با قدم هایت هم آهنگ میشود ..../.

      شک کن ....

    

نوشته شده در نهم آبان 1388ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط فرزانه ناظری | |

 

داشتم فکر می کردم ٬هر که تو را دارد چه کم دارد ؟!

و هر که تو را ندارد . چه دارد ؟!

داشتم فکر می کردم ....

نوشته شده در پنجم آبان 1388ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط فرزانه ناظری | |


اگر از حال من پرسیده باشی .باید بگم خوبی . ملالی نیست جز تمام شدن  تمام خاطرات خوب و بد دیروز  که در قالب امید به فردا در دست نوشته هایم بود و تو هرگز نخواندی .  البته باید اعتراف کنم که هرگز به این خوبی نبودم . احساس  خوبی که  بهم میگه چقدر آماده ام برای پستی بلندی های روزگار و حتی پستی های آدمیان . مردمکانی که به خیال ساده اشون پیروز میدانن اما من به خورشیدی  که هرگز پشت ابر نمیمونه اعتقاد دارم . خوبم و حداقلٍ این خوبی اینه که از احساس بدی های دیگران. دنیا .غم ها. دور ام و فراری . که انگار گاهی این تلقین ساده خیلی خوب جواب میده . ااگر از حال من پرسیده باشی  .در نی نی چشمانم  خوب نگاه کن . برای فردا  نقشه ها دارم . خوبم ....خوب خوب خوب ...


پ.ن: تا هشتمِ هشتمین ماهِ هشتمین خورشید چیزی نمونه . .. سلام بر آقایی که وعده داده است به سلام

و دیدار ....

نوشته شده در دوم آبان 1388ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط فرزانه ناظری | |


   حسود چشمانِ سیاه پوش

                            هرگز گمان نمیبرند

     در همین روزهای خداحافظ

                                  من هر نفس نگاهت را سلام میدهم

          این شوم صفتان بی دغدغه خواهند مرد اگر

                                          بدانند من هنوز هم دوستت دارم ...

نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط فرزانه ناظری | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ