داری چی کار میکنی با دلم ؟!
قرارمون این نبود ...
که من هنوز هم به معجزه ه ی اون دخیل سبز ایمان دارم
من هوز هم
کنار سقاخونه ام
کنر ضریح ام
میبینی منو ؟!
صحن اتقلاب
رو در روی نگاه تو ......
داری چیکار میکنی با دلم ؟!
.... : .....
....... : ......
؟ : ؟
.......: ......................
!!!! : .....
..........: !!!!
.....: .......
.............
سکوت تکرار این روزهاست
مشق هر روز من .. تو ...
این میون فقط او بود که حتی فرصت گفت و گوی ما رو هم ربود
او بود...
که حالا این روزها از یک سال گذشت نشنیدن هرم صدایت .....
اگر چشمانم را دیدی که کمی می ترسد . دستانم را دیدی که کمی میلرزد
اگر دیدی قدم هایم بی بهانه با قدم هایت هم آهنگ میشود ..../.
شک کن ....
داشتم فکر می کردم ٬هر که تو را دارد چه کم دارد ؟!
و هر که تو را ندارد . چه دارد ؟!
داشتم فکر می کردم ....
اگر از حال من پرسیده باشی .باید بگم خوبی . ملالی نیست جز تمام شدن تمام خاطرات خوب و بد دیروز که در قالب امید به فردا در دست نوشته هایم بود و تو هرگز نخواندی . البته باید اعتراف کنم که هرگز به این خوبی نبودم . احساس خوبی که بهم میگه چقدر آماده ام برای پستی بلندی های روزگار و حتی پستی های آدمیان . مردمکانی که به خیال ساده اشون پیروز میدانن اما من به خورشیدی که هرگز پشت ابر نمیمونه اعتقاد دارم . خوبم و حداقلٍ این خوبی اینه که از احساس بدی های دیگران. دنیا .غم ها. دور ام و فراری . که انگار گاهی این تلقین ساده خیلی خوب جواب میده . ااگر از حال من پرسیده باشی .در نی نی چشمانم خوب نگاه کن . برای فردا نقشه ها دارم . خوبم ....خوب خوب خوب ...
پ.ن: تا هشتمِ هشتمین ماهِ هشتمین خورشید چیزی نمونه . .. سلام بر آقایی که وعده داده است به سلام
و دیدار ....
حسود چشمانِ سیاه پوش
هرگز گمان نمیبرند
در همین روزهای خداحافظ
من هر نفس نگاهت را سلام میدهم
این شوم صفتان بی دغدغه خواهند مرد اگر
بدانند من هنوز هم دوستت دارم ...
سلام . نمیدونم از گفتن پرام یا خالی که توان نوشتن ندارم . هر چی که هست تا یه مدتی
هر چی که شنیدم و به دلم نشست رو براتون مینویسم. ... شاید هشت/ هشت /یه چیزایی
نوشتم...
ای زندگی بردار دست از امتحانم
چیزی نه میدانم نه می خواهم بدانم
دلسنگ یا دلتنگ !چون کوهی زمینگیر
از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم
کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست
اکنون که میبینند خوارم ٬ در امانم
دلبسته افلاکم و پابسته ی خاک
فواره ی بین زمین و آسمانم
آن روز اگر خود بال خود را میشکستم
اکنون نمیگفتم بمانم یا نمانم ؟
قفل قفس باز و قناری ها هراسان
دل کندن آسان نیست آیا میتوانم ؟
سلام . فاضل نظری قشنگ میگه ...
هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق ...
دل از امید خندان و دیده از تردید گریان
دست ها بر شانه های هم و قلب ها تپنده از دیدار
روبه رو تمامِ هر چه هست
و پشت سر تمامِ هر چه نیست
باور می خواهی رفیق
باور میخواهی عزیز
باور می خواهی " من "
خانه خانه ی تردید نیست
اما
دل می بازی
و دوباره دلت را کنج شبستان های بی قرار
کنار رواق های طلایی
زیر گنبد پهنه ی کبود آسمان
پیدا میکنی ...
ساعت به وقت دیدار کوک است
و به وقت امید زنگ دل را میزند ...
درست در لحظه ی باختن دل
در لحظه ی التماسِ نگاه
کنار بهت ناباورانه ی رسیدن
در پسِ آن لحظه
دلت که زنگ خورد
سنگفرش های سفید
فرش های گره خورده به دل
دخیل های سبز
عقربه های عاشق
حوضچه های تشنه
کبوتران دلبر هم
باورت میکنند ....
نگاهت پر میکشد و بر بام سلام خانه میسازد
سلام به هر چه دارم
به هر چه ندارم
به دار و ندارم
جانت با همه جان میشنود
که تمام صحن با هر چه هست
سلامت میدهد
دل از امید خندان ...
باورت میکنند رفیق
باورت میکنند عزیز
باورت میکنند " من " ..../.

