تبليغاتX
...مکالمه ی سکوت در صفحه آخر...

...مکالمه ی سکوت در صفحه آخر...

(سایه ی خیال)

 

 هستم اما کمی گیج ام

کمی سوال .......

     کمی تعجب ...........

هستم    اما کمی  گنگ ام

کمی مبهم ............

  کمی پر درد ...............

هستم ...

              اما        ٬    خسته ام !

نوشته شده در بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط فرزانه ناظری | |

 

مسئله دیگر بودن یا نبودن نیست

مسئله چگونه بودن .. مسئله چرا نبودن است ....!

 

نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1387ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط فرزانه ناظری | |

 

 

پاییز که میشود دوباره عاشقم ٬
دوباره از سر خط تمام بدخطیٍ چشمان  تو را مرور میکنم 
دلم انگار  دوباره  هوای گرفتنِ نمره ی صفر از نگاهت را دارد !

نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1387ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط فرزانه ناظری | |

 

  شاید اگر میدانستم حادثه از سلامِ دیدار آغاز نمی شود ٬

    انقدر سادگی نمی کردم برای خداحافظیِ رفتن ٬

شاید اگر کمی عاقل تر بودم می دانستم هر حماسه ی بی سلامی که آغاز شود محکوم به خداحافظی 

ست!

نوشته شده در بیست و پنجم آبان 1387ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط فرزانه ناظری | |

 

 باورم نمیشه پیشت

از یه دنیا گفته باشم

باورم نمیشه حتی ...

از نگاهت خسته باشم

باورم نمیشه از تو یا  ...

دلت بریده باشم

پیش چشمای سیاهت

از دورنگی گفته باشم

.

.

.

باورت نمیشه اما ...

سخته بی تو زنده باشم !

 

 

نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1387ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط فرزانه ناظری | |

Design By : Night Melody