تبليغاتX
...مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر...

...مکالمه‌ی سکوت در صفحه‌ی آخر...
یادداشت های پراکنده
لینک دوستان

  به یقین فراموش نخواهی شد

   و من چقدر خواسته ام

بارها

چه خوشت آید چه بد

این جمله را به تو بگویم

که به یقین فراموش نخواهی شد

هر شب که غرق میشوم در خواب

در هر سپیده که بر خواهم خواست

صدایت خواهم کرد

چشم هایم را خواهم بست

و تو را خواهم دید

و صورت ساده ات را در نی نی نگاهم نقش خواهم بست

به یقین فراموش نخواهی شد

که تو جاودانه ترین زیباترین و ماندگارترین خاطره ی جوانی منی

اما میدانی که

گاهی اجباری هست

که باید فراموش کرد !

و شاید همین یقین فراموش نکردن تو

زندگی مرا طوردیگری تمام کند ...

به یقین فراموش نخواهی شد

و من چقدر خواسته ام بارها چه خوشت آید چه بد

این جمله را به تو بگویم !

[ دوشنبه 30 شهریور1388 ] [ 7 بعد از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]
 

   خوبم !

 یا  هستم

یا می خواهم که ...

نمیدانم

خوبم

اما

شاید نتوانم

یا نشود

کسی نمیداند

چرا

من هم

خوبم !

اما

شاید

البته ...


     

[ دوشنبه 30 شهریور1388 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]
 خبر رسیدنت که اومد

 دلم نمی خواست بشنوم

دلم نمی خواست ببینم

به استقبالت نیومدم

رفتم به بدرقه ی ماه

 به خداحافظی ستاره

شوکه شدم از اومدن غیر منتظره ات

از رفتن غیر منتظره اش

نمیدونم... شاید  ... شاید هنوز ...

 اما حالا اینجام

حالا ......سلام !

[ یکشنبه 29 شهریور1388 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]

 

    منهنوز هم از عطر نان گرم  مست میشوم

 من هنوز هم خنکای آب را در بی رمق ترین روز هستی درک میکنم

 من هنوز هم ازباران نگاه و علاقه سرشارم

من هنوز هم طرح بی روحِ لبخند  فرشتگان  را می ستایم                                                               

و هنوزهم خوب میدانم تکراری ترین قصه ی هستی کجای زندگی ام جا گرفته است                                

و من    ....

من  هنوز هم   آن همه شرجی نگاه تو را در  این همه سرمای نبودن نمی فهمم .... 

[ جمعه 27 شهریور1388 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]
 

     

 یا خیلی دیر به سراغم  میاد یا خیلی زود ،

   دلتنگی...

[ چهارشنبه 25 شهریور1388 ] [ 4 بعد از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]


                      دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

                                             باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود...






[ یکشنبه 22 شهریور1388 ] [ 5 بعد از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]


    ببخش بر من

    که گم ات کردم این روزها

    آنگونه که هرگز راه بازگشت  به دلم را نیابی ...

[ پنجشنبه 19 شهریور1388 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]
 

   به گمانم باید کمی بگذرد . کمی بگذرم .

انگار  ٬دیگر بخشیدن رویاهایم  به گذشته ٬خیلی هم بد نیست ...

 باید کمی تنها تر شوم .

شاید آن لحظه زبانم به زبان خدا نزدیک تر شود

شاید حرف هایش را بفهمم

شاید بدانم وقتی صبر میکند. وقتی نمی خواهد. وقتی نمی دهد ..چه معنی دارد شتابِ من ...

میدانم که  وقت فراموشی ست ... وقت گذشتن ... وقت به  " یادش بخیر" سپردن. هرگز

نگفته ام اما سالها٬ بارها این لحظه را در  کابوس هایم میدیم که باید  کمی بگذرد..... باید بگذرم ....

و حالا این روزها آمدند ....

[ سه شنبه 17 شهریور1388 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]

 هر کسی که تو رو نداره

 یا بهتر بگم دستورات و خواسته های تو رو قبول نداره

یا با اطمینان کامل اجراشون نمیکنه 

اصلا حتی اگه یه ذره با چشم و نظر خوب بهشون نگاه نمیکنه

حتی اگه سالها اومدنش رو از تو خواسته باشم

حتی اگه همه ی شعر هام به نام و همنفس اش باشه

حتی اگه  تو همه ی  رویاهام  نقش اول رو بازی کنه

بلند میگم.... فریاد میزنم

 من حاضر نیستم حتی یه لحظه به خاطر بودن کسی  از بودن  با تو بگذرم ...


حالا حکم آنچه تو فرمایی.. . من با کمال رضایت تسلیم  تو ام .....

 




پ.ن:حالم خوبه مطمئن باشید ... تا حالا انقدر  از بخاطر خدا نخواستن خوشحال نبودم .  از  اینکه تمام اختیارات زندگی ات رو از امروز به دستان امانت دار و توانمند خدا بسپاری .

[ پنجشنبه 12 شهریور1388 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]
 

 

 شانه هایت از درد پر بار

                         روز و روزگار ات از غم سرشار

                                دلت چون دل من خسته و دلدار

                                                         مخمل چشمت بارون زده انگار

                                                                                                             مباد !!!

                                                          

[ پنجشنبه 12 شهریور1388 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]
 

 بعضی مواقع حرف دلی که میخوای بنویسی رو قبلا یکی سروده . نمیدونم کی...

 در هر حال دسش درد نکنه !

 

 نشسته بودی و مرا نگاه میکردی

بدون آنکه بفهمی گناه میکردی

بدون آنکه بفهمی در آن حوالی دور

بساط مرگ مرا رو به راه میکردی

قبول میکنم اشتباه از من بود

قبول کن تو هم اشتباه میکردی

چه میشد ای هستی من ای شریان نور

دوباره مثل گذشته نگاه میکردی ؟!

 

 پ.ن : چه روزها و شبای خوبیه ماه رمضون  ... همه چیز خیلی مطمئن و آروم .... حتی اگه بعدِ پایان

نشسته باشیم .حتی اگه نشونه ها  خوب نباشن .....

 

 

[ سه شنبه 10 شهریور1388 ] [ 11 بعد از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]


 سلام ام را نگفتی پاسخ

                            و دستم به دست غم سپردی ...

 


[ دوشنبه 9 شهریور1388 ] [ 4 بعد از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]

قبول کن

دیگه برای رفتنش دیره .... انقدر دیر که اگه منم رفتنی بشم .خیال شیرین خاطره ها رفتنی نیستن

...حالا  سلام به تو که این روزها میشنومت میبینمت میخونمت ... به تو که دلت نخواست ...

  نخواستی ...

[ شنبه 7 شهریور1388 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]
 

 غریبه ای را دیدم

   گمان کردم نگاهش به زیارت "او " رفته باشد

نزدیکتر رفتم

یقین کردم

حال چشمانش خوب بود  ....

 

[ جمعه 6 شهریور1388 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]
 

بی تاب شدن یه دل

شنیدن  یه خبر

 داشتن یه سوال

 خوندن یه حمد

فرستادن یه صلوات 

قسم دادن

و

بهت ناباورانه ی  چشم  :

"نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید ..."

تایید خبر

گرفتن جواب

 قرار دلی که تا ابد دلتنگه

.....

[ پنجشنبه 5 شهریور1388 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]


 نه محبوب من ٬

ما هرگز و حتی لحظه ای آلوده ی سلام و کلام نشده بودیم

میان ما تنها اندکی نگاه بود و بسیار سکوت

خانه ام بر بام نگاهت  و شب و روز نگاهم تصویری از تو بود ....

اصلا مگر در حوالی این سالها ..

چند آدم ساده شبیه من در حوالی نگاهت باریدن گرفت  ... ؟

یا چند چشمه ی جوشان چشم صدای فورانش گوش عالم را کر کرد ؟!

نمیدانم ...

گفتم شاید هنوز در گوشه ی دلت که نه٬ کنج کوچه پس کوچه های یادت  بتوانی نام حک شده

ام را روی دیوار  بخوانی .....

سال ها دور تر از این بود .. قبول!

دوباره چشم هایت را ببند

یک لحظه 

.

..

...

یعنی هنوز هم به یادت نیامدم ؟!

[ دوشنبه 2 شهریور1388 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]
 

 تازه فهمیده ام٬ دنیا بر مدار هیچ می چرخد

آرزوهای ما چون بادهای سرگردان شبی گم می شوند

و خاطره های ما را تقویم خواهد کُشت

تازه فهمیده ام  میشود گاهی  رویای چشم هارا نادیده گرفت 

و بارش باران را به فال نیک نگرفت  

 تازه فهمیده ام ....

وقت شکستن چرا باید گفت : " هیس"




 

[ یکشنبه 1 شهریور1388 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ فرزانه ناظری ] [ ]

درباره وبلاگ


گر دل من نیاسود
از گناه تو بود
................

امکانات وب